مادری که برای شهادت پسرش مژدگانی داد
در کجای دنیا سراغ دارید مادری برای شهادت فرزندش مژدگانی بدهد و هر سال مردم را به بهشت زهرا (س) دعوت کند تا برای پسرش جشن تولد بگیرد و با کیک و شیرینی پذیرای کودکان و نوجوانان باشد؟
كدخبر: 69948
1400/10/28

به گزارش مبشرین به نقل از ایرنا، امروز ۲۶ دی مصادف با ۱۳ جمادی الثانی به روایتی سالروز وفات ام البنین مادر حضرت عباس است؛ روزی که در تقویم به نام روز تکریم مادران و همسران شهدا نام گرفته است. به همین مناسبت با مادر یک شهید به گفت و گو نشستیم. مادری که ۴۰ سال است سالروز تولد فرزندش را با حضور کودکان و خانواده های شهدا جشن می‌گیرد و با تهیه کیک تولد و بادکنک‌های رنگی، خاطره ای به یادماندنی از تولد یک شهید را در یادها جاودانه می‌کند. شما را به دوران قبل از کرونا می‌برم؛ هر چند در ایام کرونا هم این جشن تولد تعطیل نشد و به گفته مادر شهید با استقبال مردم و با رعایت شیوه نامه های بهداشتی مراسم جشن تولد همچون سال های قبل برگزار شد. 

زمان، ساعت ۱۰ صبح چهاردهم تیر سال ۹۸. مکان قطعه ۲۶ بهشت زهرا (س). مناسبت، جشن تولد پنجاه و چهارمین سالروز تولد مسلم فراهانی که سال ۶۱ به عنوان رزمنده بسیجی در ۱۷ سالگی در گیلانغرب و در تپه شیاکوه به شهادت رسید. مدیریت این برنامه به عهده مادر شهید است که همچون یک شیرمرد حواسش به همه کارها هست؛ از آماده کردن کیک تولد و تزئین مزار فرزندش با سربند و گل‌های رنگارنگ گرفته تا هماهنگی برای اجرای سرود و توزیع شیرینی و میوه و در نهایت سخنرانی برای حاضران. 

حالا از او می خواهم که از حال و هوای برگزاری مراسم پنجاه و ششمین سالروز تولد فرزندش و از خاطرات این سال ها در کنار مزار این شهید بگوید که به گفته حضرت امام (ره) همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود.

مادری که برای شهادت پسرش مژدگانی داد

مادر شهید به ایرنا گفت: شاید ۵۰ خاطره که نه، ۵۰ حقیقت شنیدم. کسانی بودند که برای فرزنددار شدن بر سر مزار پسرم می آمدند. یک بار فرزندم به خواب نوجوانی کرمانشاهی آمد و در حالی که این نوجوان کرمانشاهی خم شده و مشغول بستن پوتین شهید است، مسلم او را می بوسد و خودش را معرفی می کند. این نوجوان از اینترنت جست و جو می کند تا مزار شهید را پیدا می کند و هر سال خودش را به جشن تولد می رساند. 

او که بیشتر دوست با عنوان مادر شهید مورد خطاب قرار گیرد، گفت برخی برای رفع مشکلاتشان به فرزندم متوسل می شوند. یکی برای آزادی زندانی خود، یکی برای خانه دار شدن و خلاصه هر کس به نیتی بر سر مزار این شهید می آید. برخی از همین افراد وقتی نذرشان ادا می شود، روز تولد مسلم شکلات و شیرینی می آورند.

از او خواستم تا خاطره ای از زندگی خود تعریف کند که گفت همه زندگی اش خاطره است. البته قرار است کتابی منتشر شود و خاطرات این مادر شهید از مراسم های جشن تولد فرزندش برای نوجوانان و جوانان به یادگار بماند. جالب است که معیار زمان در دیدگاه این مادر، زمان شهادت فرزندش است. مثلا می گفت زمانی که مسلم شهید ۳۰ ساله بودم. بنا بر این اکنون او ۷۰ ساله است. این مادر، یک ام البنین است برای خودش. کسی که هم کار فرهنگی می کند هم خود را موظف می داند تا در کارهای اجتماعی مشارکت کند و هم در کوران پیروزی انقلاب پا به پای مردان مبارزه می کرده است؛ چه لقبی باید بگیرد؟

این مادر، ۳۵ سال است که خادم حرم حضرت عبدالعظیم (ع) است؛ به عنوان یک نیکوکار در آسایشگاه کهریزیک خدمت می کند و به کودکان بهزیستی کمک می کند؛ حتی در حمام رفتن. شاید باور نکنید اما به عنوان خادم دوکوهه، طلاییه، کوت و معراج شهدای محمودوند در دو راهی خرمشهر اهواز سال ها خدمت کرده است. الان نیز در بسیج خدمت می کند و در کنار ۴۰۰ خواهر بسیجی در حوزه حضرت خدیجه خزانه بخارایی به کارهای جهادی مشغول است. از طرف دیگر برخی خانواده ها را زیر پر و بال خود گرفته است. خودش می گوید حدود ۱۵ کودک از مناطق فقیرنشین تهران، شیروان کرمانشاه و مشهد را تحت پوشش دارد. 

مادری که برای شهادت پسرش مژدگانی داد

می گوید شوهرش به سختی راه می رود و خودش هم دیسک کمر دارد ولی برای این انقلاب از پا نمی نشیند. از خاطراتش می گوید که چگونه در مدارس آش می پخته و کاسه ای پنج ریال به دانش آموزان می فروخته است. با این حال در زمان دفاع مقدس دو دستگاه آمبولانس خریده و به جبهه های حق علیه باطل اهدا کرده است. در همان دوران از شب تا صبح بافتنی می بافته و یا مربا می پخته و با خریدن شیشه و بسته بندی مرباها، به جبهه می فرستاده است. این شیرزن برای پیکر شهدای جنگ ملحفه می دوخته و مقدار زیادی از طلاها و زیور آلات خودش را تقدیم جبهه ها کرده است. با این حال در آخر می گوید «زندگی خودم را برای انقلاب دادم و به اندازه ای که بودجه مان می رسیده هزینه کرده ایم.»

از وضعیت پدر شهید پرسیدم که گفت خدا را شکر. نفسی می آید. این زن و شوهر تنها در خانه زندگی می کنند و فرزندانشان هوای آنان را دارند. می گوید دو پسر و سه دختر دارد و مسلم فرزند اولش بوده است. از نحوه شهادت پسرش پرسیدم. گفت مسلم در سال دهم دبیرستان تحصیل می کرد و از طرف بسیج محل در سال ۶۰ به جبهه اعزام شد و در عملیات فتح المبین حضور داشت. بعدها به مادرش گفت که می خواهد به گیلانغرب برود. این رزمنده در تیر ماه ۶۱ یعنی زمانی که برای عملیات رمضان آماده می شد به همراه ۹ رزمنده دیگر در تپه پنج شیاکوه به شهادت می رسد. 

مادر شهید گفت: هنوز کسی ما را به تپه شیاکوه نبرده است ولی خودم به این تپه رفتم. راه دوری نیست ولی در این ۴۰ سال هنوز ما را نبرده اند. چون قله هزار و ۹۰۰ است و نمی توانم بروم باید لندرور باشد تا بتوان به آنجا رفت. 

از او پرسیدم چه پیامی برای مردم دارد؛ گفت: ما باید پیام شهدا را برسانیم. این پیام که در خط ولایت فقیه باشند. یعنی وقتی رهبرشان سخنی می گوید، گوش کنند. رهبر را تنها نگذارند. اگر رهبر نداشتیم ولی من ۲۰ پسر هم داشتم که کشته می شدند، فایده ای نداشت. مثل افغانستان و برخی کشورها. اگر رهبر و امام نبود ما و شهدا هم نبودیم. پیام به جوانان این است که گفته های رهبر را با دل و جان بپذیرند. من فقط همین را از مردم و جوانان می خواهم. چیز دیگری نمی خواهم از اول هم نمی خواستم. شهدا حرف ولی فقیه و رهبر خود را قبول کردند که سر و جان دادند، تکه پاره شدند و گمنام ماندند و حالا بعد از ۳۵ سال قدم‌هایشان را بر چشم ما می‌گذارند و اگر کسی حرفی هم نزند، همین شهدا پیام هستند. 

این مادر چون کوه، استوار و مقاوم به سخنان خود ادامه می داد که از او خواستم از ام البنین و درس های عاشورا بگوید که از خودگذشتگی مادر حضرت ابوالفضل و تقدیم چهار فرزندش در کربلا یاد کرد و گفت: هیچ مادری حاضر نیست فرزند خود را در مقابل تیر و فشنگ قرار دهد. ام البنین به ما درس می دهد که اگر مملکت و دینمان احتیاج دارد، باید در راه خدا بدهیم؛ هر چند نمی توانیم جای خالی فرزندان خود را ببینیم. 

مادری که برای شهادت پسرش مژدگانی داد

گفتم برخی می گویند اگر دوباره جنگ شود، مردم مثل زمان دفاع مقدس نخواهند بود که او هم تایید کرد و گفت: بله مثل آن زمان نخواهد بود بلکه بیشتر از آن زمان خواهد بود. دلیلش هم همین مدافعان حرم هستند که برخی از آنان بر سر مزار فرزندم می آمدند و نذر می کردند تا خدا شهادت را نصیب انان کند. بسیاری از جوانان می خواستند برای دفاع از حرم ثبت نام کنند ولی اجازه نمی داند با این حال بسیاری از جوانان التماس می کردند تا در این جبهه حضورپیدا کنند. در اوایل جنگ سوریه تا جایی که یادم می آید شخصی به نام عبدالله در یکی از جشن تولدهای پسرم به بهشت زهرا آمد و نذر کرد و از من خواست که دعا کنم تا او شهید شود ولی من دعا کردم پیروز برگردد که ۲۰ روز بعد تصویرش را در نزدیکی مزار پسرم دیدم که به شهادت رسیده بود.

شبهه‌ای دیگر مطرح کردم و گفتم برخی می گویند بنیاد شهید به خانواده های شهدا از جهات مختلف رسیدگی می کند که به طعنه گفت: به ما که خیلی رسیدگی می کنند. سال اول که فرزندم شهید شد، برخی از مسئولان به منزل ما آمدند و چون پسرم گفته بود اگر من شهید شدم، مبلغی را به عنوان مژدگانی شهادتم به حساب صد امام بریزید و آن زمان مبلغ ۱۰ هزار تومان واریز کردم. زمانی که پسرم می خواست به جبهه اعزام شود، یک پوتین و بلوز خاکی به فرزندم داده بودند و حتی پول آن را که تقریبا هزار و ۵۰۰ تومان می شد، به مسئولان دادیم.

وی همچنین گفت: حدود ۲۰ سال پیش از بنیاد شهید یک فیش تلویزیون رنگی ۱۴ اینچ آوردند که من رفتم بنیاد و آن را پس دادم و گفتم در پرونده فرزندم نوشته ام که حق ندارید برای من چیزی بیاورید و حتی زمانی که برای مراسم چهلم شهید از بنیاد شهید برنج و روغن آوردند، حاج آقا گفتند اینها را ببرید و من گفتم ۴۰ روز است که خانه من خالی نشده است. من زمینی را که در شهرک بعثت داشتیم برای برگزاری مراسم فرزندم فروختم.

منبع: